قديس و شرير ...   

.

همواره در تكاپوي جستن و يافتني بي مانند 

آب و باد و خاك و آتش

هر كدام ضد ديگري

و همه گي نهفته در جان آدميت ...

 

هر لحظه با خويشتن سر صحبت و مجادله كه كدام يك بر حق ست و كدام ناصواب

و گمان كه هيچگاه نخواهي يافت جواب را ...

 

هردم در انكار و اثبات خويش به سر بردن

از خود خالي و پر شدن

و سرانجام درك اين معنا كه همه با هم يگانه اند و دور و نزديك 

بافته در هم و سواي يكديگر

آشناي هم و بيگانه از هم ...

 

گويي كه هيچ پايدار نيست در اين عالم مستي ...

 

عجب مدار اگر گاهي قديس دهان بربندد و شرير به سخن درآيد

كه اضداد است آفريدگار حركت  ...

 

بر من است رهايي از بند شريري

كه قداست را دست و پاي بسته ست ...

 

خرده مگير بر من اگر در اين پيكار لختي بياسايم ...

 

 

 

...

لینک